سربند یا حسین
فرزاد دو سال از من بزرگتر بود.8 سالی بود که بابا برای ادامه تحصیل
فرستاده بودتش خارج.آخرین باری که اومد 2 سال پیش بود.قبلا نامه و عکس
زیاد واسم می فرستاد اما تو این دوسال فقط یه نامه داده و چند بار زنگ زده.
خیلی دوست داشتم سر از کارش در بیارم و ببینم تو این 8 سال چه کرده.
با صدای تق از خواب پریدم اولش فکر کردم دزد اومده بازم صدا اومد
بعد از چند بار فهمیدم که یکی داره با سنگ میزنه شیشه اتاقم رفتم جلوی پنجره
و اروم باز کردم یه سنگ خرد تو سرم گفتم اخ که یه صدایی گفت چی شد
خرد تو سرت؟حالا مردی یا زنده ای؟!!!
صدای داداش فرزادم و خوب می شناختم اما بازم شک داشتم.پرسیدم تویی
فرزاد؟گفت اره داداش گلت اومده.
دلم میخواست از پنجره بپرم پایین خیلی دلم براش تنگ شده بود.
گفتم باورم نمیشه فرزاد تو برگشتی؟!
گفت اره دیوانه صدات و بیار پایین الان اهل خانه بیدار میشن نمیخوام
بفهمن که من اومدم فقط برگشتم تو رو ببینم باید زود برم.
انقدر خوشحال بودم که به حرفاش توجه ای نکردم و گفتم کسی خونه نیست
بیا تو.رفتم در و باز کردم تاریک بود نتونستم خوب ببینمش.
گفت مطمئنی کسی خونه نیست؟
گفتم اره همه رفتند باغ دکتر جمالی خیالت راحت فقط من اینجا هستم بیا
تو دیگه.خودم جلو رفتم اونم پشت سرم می امد.بازم صدای یه تق تق دیگه
می امد چراغ و روشن کردم و برگشتم وقتی دیدمش از حال رفتم.
بعد چند دقیقه چشمام و باز کردم و فرزاد دیدم که با یه لیوان آب بالا سرم
داره چند قطره اب میریزه تو صورتم و می گه:
ابجی جونم تو این مدت مرضی گرفتی که من بی خبرم؟
چرا قش کردی؟
نکنه داری می میری؟
از خوشحالی بوده حتما درسته؟
وقتی فهمید کامل به هوش اودم بقیه اب و ریخت رو صورتم و یه جیغ کشیدم.
گفت اه اه تو بزرگ نشدی هنوز همون دختر لوس جیغ جیغو هستی اما نازی
اونم بخاطر داش فرزادته که بنده باشم.بلند شو یه چیزی بده بخورم که خیلی
گرسنه هستم.
خیلی خونسرد و بی خیال حرف میزد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
همیشه عادت داشت حرس منو در بیاره از جام بلند شدم و رفتم طرفش
گفت چته یهو حمله میکنی به ادم غذات کو پس؟من اومدم یه چیزی بخورم
و برم وقت زیادی ندارم.
اعصبانی شده بودم از این همه شوخی و خونسردی گفتم غذا میخوای برو
رستوران اینجا چرا اومدی؟
یه کم نگاهم کرد و ابروهاش رفت تو هم بلند شد عصا و کیفشو برداشت
رفت به سمت در که دویدم طرفشو دستشو کشیدم افتاد زمین با ارومی گفت
چی کار میکنی خواهر من مگه نمیبینی داداشت یه پا بیشترنداره.
نشستم کنارش گریه میکردم و میگفتم ببخشید ببخشید ببخشید
سرم و گذاشتم رو پاش قسمش دادم که برام بگه چی شده و کجا بوده
دستش و گذاشت رو سرم و گفت نبینم ابجیه فرزاد گریه کنه.
پاشو دختر من فکر میکردم تو تحمل دیدنم و داشته باشی که اومدم پیشت
اصلا من بخاطر تو برگشتم که ببینمت بعد برم.
وقتی دید با این حرفها نمیتونه ارومم کنه محکم زد تو سرم و گفت
خاک بر سرت فرشته که نمیتونی ببینی داداشت ادم شده
با حرس گفتم ادم؟
اصلا مگه چیزی از داداشم مونده تو کجا بودی که حالا یه پا نداری ؟
خندید و گفت تو فقط پای نداشتم و میبینی خبر از درونم نداری که ترکش ها
عروسی گرفتن.چیه حسودیت شد؟خب حق داری من چند وقت دیگه شهید
میشم میرم بهشت حال میکنم اما تو هنوز درست نشدی.حالا خیلی مونده
به من برسی.
خودش متوجه شد که خیلی ناراحتم گفت خب باشه تسلیم حالا بیا کمک کن
بلند بشم یه جای راحت بشینم واست همه چی و تعریف میکنم من اومدم که
واسه تو بگم که چی شده اما اول یه چیزی بیار بخورم.
بلندش کردم رفتم واسش غذا گرم کردم و اوردم بخوره تو این مدت ساکت بودم
فقط میخواستم اون حرف بزنه.وقتی خورد گفتم خب حالا بگو چی شده تو مگه
خارج نبودی نکنه اصلا نرفتی؟
گفت رفته بودم 6 سال اونجا بودم که فهمیدم ایران جنگ شده با چند تا از دوستام
اومدیم.چند روزی تهران بودیم و بعد رفتیم ....
این چند ماه اخر بیمارستان بودم میخواستم برگردم اما خیلی دلم واست تنگ شده
بود اومدم تو رو ببینم و برم شاید دیگه هیچ وقت نتونستم ببینمت.
گفتم این حرفا چیه یعنی چی دیگه نتونستم من اصلا نمیذارم تو جایی بری با این
بدن تیکه تیکه کجا می خوای بری دیگه از تو کاری بر نمیاد هر کاری بوده کردی
بسته حالا باید به خودت برسی دیگه چیزی ازت نمونده.
اعصبانی شد میگفت من نیومدم که بمونم بچه ها منتظرم هستن باید زود برگردم
من فقط اومدم تورو ببینم همین.
منم گفتم نمیذارم جایی بری بعد از این همه سال برگشتی اونم با این وضع حالا
توقع داری که بذارم دوباره بری.
دعوامون شد مثل زمان بچگی همیشه اون کوتاه می امد اما این بار فقط حرف
خودش و میزد.یه کم اروم شدیم گفتم باشه حالا که تو میخوای بری برو اما منم
باهات میام هر جا که بری منم باهات میام.
گفت اخه خواهر من اونجا که من میرم جای تو نیست.فرشته جان انقدر منو
اذیت نکن بذار برم بچه ها منتظرم هستن.
اما من تصمیم خودم و گرفته بودم میخواستم باهاش برم گفتم اگه بخوای بری باید
منم بیام.یه کم فکر کرد و گفت باشه قبول تو هم بیا بعد خودت میفهمی که جای تو
انجا نیست برمیگردی خب حالا برو اماده شو که زود بریم فقط چیز زیادی با خودت
نیار اخه زود بر میگردی.
خوشحال شدم رفتم اتاقم که اماده بشم فرزاد گفت من میرم دم در زود بیا.
با خوشحالی میگفتم باشه باشه دارم میام.
وسایلم و جمع کردم رفتم دم در اما هیچ کس نبود فرزاد رفته بود.
سربند یا حسین شو زده بود به دستگیره در و واسه همیشه رفته بود.
چند روز بعد یه نامه ازش امده بود وصیت نامه اش بود.
و حالا بعد از این همه سال هنوز هیچ خبری ازش نیست.