جمعه صبح مثل هر روز برای ورزش رفتم به پارک یاد جووون و رادیو
جووون و باشگاه جووون و روز جووون افتادم گفتم برم با این ادمها یه
صحبتی کنم ازشون درباره جوون بپرسم.
رفتم سراغ یک آقای کاملا محترم و با شخصیت که تقریبا هم سن پدر پدر پدر پدر
بزرگ من بود.ازش پرسیدم به نظر شما به کی میگن جوون؟
گفت به من.
خندیدم و گفتم شما که دیگه ازتون گذشته پدر جان .حالا چرا احساس جوونی داری؟
گفت آخه تو سن 68 سالگی عاشق شدم پس جوونم که میتونم تو این سن و سال عاشقم بشم دیگه.
کلی خندیدم و تعجب کرده بودم و از اونجایی که این پدر بزرگ عزیز در اون سن سابقه عاشق
شدن و داشتن، محل و ترک کردم که خدایی نکرده دوباره این عشق و جوانی تکرار نشه.

داشتم به حرفهای پدر بزرگ عزیز فکر میکردم که به این تنیجه رسیدم که جوونی و عاشقی
یه رابطه خاصی باهم دارن.یا عاشق جوون میشه یا جوون عاشق میشه نمیدونم به اینجا که
رسیدم نتونستم بفهمم که بالاخره عشق، جوونی میاره یا جوونی ،عشق میاره.
یه کمی جلوتر یه جوانی خوش تیپ نشسته بود و بدجوری تو فکر بود رفتم جلو بی مقدمه
گفتم جوون به کی میگن؟
یه نگاهی بهم کرد (که گفتم الانه که جفت پا بپره تو دهنم
) و گفت تو فکر کردی همه مثل
خودت جوونن؟بعد زیر لب یه چیزایی گفت که بی ادبیه بگم، و رفت.اینجا بود که فهمیدم
همه جوونا مثل هم نیستند.


همین طور که داشتم فکر میکردم چندتا خانوم ورزشکار در حد قهرمانی دیدم باهاشون همراه
شدم دور اول که به اشنایی گذشت. دور دوم پرسیدم نظرتون درباره جوان چیه؟
همین که اینو گفتم ا از حرکت ایستاد و شروع کرد به گفتن که:
جوون نگو که بلای جونم شده.
گفتم کی؟چی؟چرااااااااااااااااااا؟؟؟
گفت این......از وقتی به این سن رسیده حرف گوش نکردنش هم شروع شده انگار هرچی سنش
بیشتر میشه روش چند برابر میشه.
پرووووووووووووووووو به جایی رسیده که تو روی منو
باباش هم وایستاده.ذلیل شده فکر کرده خیلی حالیشه.دیوونه ام کرده.خسته ام کرده .باباش سکته
نکنه خوبه و.....


همین طور داشت یه نفس میگفت که نفس کم اورد و تا اومد یه نفسی بکشه اون یکی شروع کرد:
نمیدونم تازگیا این جوونا یه جوری شدن
گفتم چه جوری شدن؟
گفت نمیدونم یه جورییییییییییییییییییییییییییییییییییی دیگه پدر ادم و در می یارن
با گفتن این حرفها بقیه هم شروع کردن بد گفتن از این جوونای بیچاره .



ورزش و قهرمانی که یادشون رفت و بعد از کلی بد گفتن از جوونای خودشون شروع کردن
پشت سر جوونای مردم حرف زدن.
منم دیدم که بحثشون گل انداخته مزاحمشون نشدم و ازشون فاصله گرفتم و رفتم رو یه نیمکت نشستم
به نتیجه گرفتن، و به این رسیدم که:
کسی که حرف گوش نکنه جووونه یا جوونی که حرف گوش نمیکنه جووونه.
جوون باید رو داشته باشه چند برابر سنش تا همه بگن اهان این جوونه!!!!
وقتی کسی ذلیل شد بدون که جوون شده.



اینکه جوون همه چی حالیشه کسی شک نداره.فکر میکنه دیگه ته ته ته پورفسوریه.
جوون یعنی اینکه بار چند صد کیلو شهامت و سه چهار تا گونی جرات و به دوش میگیره
تا بتونه تو روی پدر و مادرش بایسته درسته سنگینه اما برای یه جوون ارزش اینو داره که
بگه من جووووووووووووووووونم خودم میدونم چی کار کنم تو واسه من تصمیم نگیر.
جوون یعنی مهارت داشتن در دیوانه کردن.
جوون یعنی قاتل جون پدر.
جوون یعنی بخور و بخواب کسی بهش حرف نزنه.
جوووووون یعنی یه جوری بودن از نوع خاصش.
البته اون روز با آدمهای زیادی برخورد کردم که این سوال و ازشون پرسیدم و هر کدوم
جوابهایی دادن که خوبه بدونیم تا این جووونا رو بهتر بشناسیم.که من از شخصیت و جاومکانش
فاکتور میگیرم و خلاصه شده میگم :
جوون یعنی از من و باباش پول بگیره شارژ بخره.
جوون یعنی اکتیو بودن شاد،سرحال،شوخ دوست داشتنی.


جوون یعنی داشتن چند تا سر نترس که بتونه خطر کنه.
جوون یعنی کسی که از آرمان ها و آرزوهاش بگه.
جوون یعنی کسی که خودش همه چیو تجربه کنه سرش به سنگ بخوره.
جوون یعنی کسی که هیچکی نتونه محدودش کنه.
جوون یعنی آزادی.
جوون یعنی حرکت ،آغاز، هدف
جوون یعنی لحظه به لحظه در حال شدن(به روز شدن) و از نو شدن.
جوون یعنی بدون توقف.جستجو گر.
جوون به منم میگن که رفتم نشستم پیش چندتا پسر و بهشون گفتم میخوام درباره
جووون و جووونی کردن باهاشون صحبت کنم.
برادرای عزیز هم که نه نمیگن
خلاصه یه جایی نشستم و گفتم خب شروع کنیم اولین سوال و من بپرسم که خیلی
برام سواله که چرا پدر مادرها با جووناشون مشکل دارن.یکیشون که خیلی مهربون
و خوش بین بود گفت:
من با این مخالفم که میگن خانواده ها با جووناشون مشکل دارن شاید خود من جوون هم
روزی به سن اونا برسم همین حسو نسبت به جوونم داشته باشم نگرانش باشم بخوام بدونم
کجا میره با کی میره چی کار میکنه چی کار قراره بکنه از کارش بخوام سر در بیارم
که معمولا به این نگرانی و ارزش که خانواده واسه جوونشون دارن میگن مشکل به نظر
من جوونا هستند که با خانواده شون مشکل دارن اینکه پدر و مادر نگران آینده فرزندش
باشه امر طبیعی است اما ما باید کمی درکمون و زیاد کنیم تا قبول کنیم که اونا بد ما رو نمیخوان
و به فکرمون هستند.
یکیشون که خیلی از حرفهای دوستش جوش اورده بود با عصبانیت گفت:


یعنی چی؟ این حرف چیه ؟من که دیوانه نیستم بخوام با پدر مادرم مشکل داشته باشم اگه اونا مشکلی
با من جوون نداشته باشن خب من که مریض نیستم بخوام باهاشون مشکل داشته باشم.قبول کن
جدا از نگرانی هایی که تو میگی گیر الکی هم میدن.ای بابا یکی نیست به این پدر من بگه اخه تو که
هم سن من بودی موهات تا کجا بلند بوده شلوار لی میپوشیدی پیراهنت تنگ بوده به من چی کار داری
که تا میرم خونه شروع میکنه به غر زدن که این چه شلواریه؟این چه رنگیه؟چرا موهات این شکلیه
چرا این طوری راه میری چرا اینجوری نگاه میکنی چرا اینو میخوری چرا این کارو میکنی چرا
اون کارو نمیکنی اییییییییییییی خدا اخه تو که میدونی این بابای من تو سن من چه تیپی بوده اخه این
انصافه انقدر به تیپ و قیافه من گیر بده.من جووونم دوست دارم مدل موهام این شکلی باشه دوست دارم
شلوار تنگ بپوشم اخه تو خودت وقتی پوشیدی حالشو کردی چرا به من جوون باید گیر بدی که اینو
نپوشم حال نکنم جووونی نکنم خب وقتی این طوری میگن به من جووون بر میخوره دو تا چیزم بهش
میگم اون وقت میگن جووون فلانه اگه کسی کاری بهمون نداشته باشه ما هم بیخودی صدامون بالا نمیره
قبول کن که این پدر مادرها هستند که ما جوونا رو درک نمیکنن.





نفر سومی گفت فقط پدر مادرها نیستند جامعه هم مارو درک نمیکنه.
گفتم خب همه ی حرفهای شما درسته و هم خانواده و هم جووون ها و هم جامعه که همون خانواده های
ما هستند باید رفتارشون و اصلاح کنن تا به مشکلی هم بر نخورن.
حرفهای خوبی زدن و حرفهای زیادی هم واسه گفتن داشتن اما من بیشتر نمیتونستم
پیششون بشینم که دیگه میدونی چی میشدحالا بیا و درستش کن که بابا من
داشتم در مورد جووونا تحقیق میکردم کیه که باور کنه.










